نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: غزوهٔ بنی نضیر

  1. Top | #1
    hamid

    غزوهٔ بنی نضیر

    با سلام و عرض خسته نباشید خدمت استاد گرامی
    لطفا درباره غزوه بنی نضیر توضیح بفرمایید.

  2. Top | #2
    admin2
    این واقعه درماه ربیع الاول که سی وششمین ماه هجرت رسول لله ص بود اتفاق افتاده است
    چون عمروبن امیة ازبعر معونه برگشت وبه محل قنات رسید به دونفر ازبنی عامر برخورد کرد وازنسب آن دو سئوال کرد آنها نسب خودرا گفتند
    بمجرد اینکه آن دونفر خوابید عمر ابن امیه هردورا کشت وبه حضور پیامبر ص آمد واین خبررا بیان کرد پیامبر ص فرمود کاری بدی کردی من به آنها امان داده بودم عامر ابن طفیل کسی را به نزد پیامبر ص فرستاد وپیام داد که مردی ازیاران تو دو نفر ازافراد من را کشته درصورتی که هردونفرازتوامان داشته اند پس خون بهای هردورا برای مابفرست
    پیامبر ص برای مذاکره درباره پرداخت خون بهای آن دو به نزد قبیله ئی بنی نضیر رفتند باعده کمی ازیاران خود که عبارتند ازابوبکر رض وعمر رض وعلی رض ووزبیر رض وطلحه رض وسعد ابن معاذ () واسید ابن حضیر () وسعد بن عباده ()
    حیس ابن اخطب گفت ای گروه یهود محمد همراه عده ای کمی اینجا آمده پس باید ازبالای پشت بام این خانه سنگی را براو بیاندازم موقعی که سنگ را آماده کرده بودند که بر سر پیامبر ص بیفگند جبرئیل ع پیامبر ص را ازقصد ایشان خبر کرد ورسول خدا بسرعت برخاست وچنین وانمود کرد که برای انجام کاری میرود وآهنگ مدینه فرمود ابوبکر رض گفت نشستن ما در اینجا فائده ندارد وپیامبر ص بر نمی گردد چون یاران پیامبر به حضورش رسیدند دیدند که کسی را پی محمد بن مسلمه فرستاده واحضارش کرده ابوبکر رض گفت ای رسول خدا به سرعت بر خاستی وماعلت آن را نفهمیدیم پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود یهود تصمیم گرفته بودند که من را غافل گیر کنند ولی خداوند من را آگاه کرد
    پیامبر صلی الله علیه وسلم به محمد بن مسلمه دستور داد که بنزد یهودیان بروـ وبگو من رارسول خدا فرستاده ومیگوید ای یهودبنی نضیر ازسرزمین من بروید محمد بن مسلمه وقتی پیش یهودیان آمد وگفت رسول خدا فرموده پیمانی را که باشما بسته بودم باتصمیمی که برای غافلگیر کردن من داشتید شکستید واز شهر من بیرون بروید ده روز به شما مهلت داده ام وبعد ازده روز هرکس در اینجا دیده شدند گردنش زده میشود یهودیان چند روزی توقف کردند ضمنا کارهای خودرا روبراه کردند وبارهای خودرا به حصاری که در محل ذوالجدار داشتند فرستاند وازگروهی ازمردم قبیله اشجع شتر کرایه کردند وآماده حرکت می شدند
    دراین هنگام ابن ابی دونفر به نام سوید وداعس را پیش آنها فرستاند
    آن دو به یهودیان گفتند ابن ابی می گوید ازخانه های خود نروید وازاموال خوددست برندارید وهیچ جای نروید دوهزارنفر همراه من هستند که خویشان من وازاعرابند آنها باشما وارد حصارهای تان میشوند وتانفرآخر تاپای مرگ ایستادگی خواهند کرد این عده پیش ازآنکه مسلمانان به سراغ شما بیایند خواهند آمد بعلاوه یهود قریضه شمارا یاری خواهند داد هم پیمانان غطفانی شمانیز یاری تان خواهند داد از سوی دیگر ابن ابی کسی را پیش کعب بن اسد فرستاد وبااومذاکراه کرد که یاریش دهد ولی کعب پاسخ داد که حتی یک نفر ازبنی قریضه پیمان شکنی نمی کند
    ابن ابی ازبنی قریضه مأیوس شد درعین حال میخواست میان بنی نضیر ورسول خدا جنگ در گیرد خون ریزی شود
    ومرتب به حیی پیام میداد که مقاومت کند تااینکه حیی گفت من کسی را پیش محمد خواهم فرستاد وپیغام خواهم داد که ما ازخانه واموال خود گذشت نمی کنیم وبیرون نمی رویم وهرکاری میکنی بکن حیی که ازگفتار بنی ابی به طمع افتاد بود گفت حصارهای خودرا استوار ومحکم میکنم وچهار پایان خودرا داخل حصار من برید وبه میزان کافی سنگ به داخل حصارهای من برید وخوراک ما برای یک سال کافی است آب داخل دژ که همیشه گی هست
    پس حیی برادر خود جدی بن احطب را پیش پیامبر صلی الله علیه وسلم فرستاد وپیام داد که ما خانه ها واموال خودرا ترک نمی کنیم هرچه میخواهی بکن وحیی به برادر خود دستورداده بود که پیش ابن ابی نیز برود وموضوع را به او بگوید واز بخواهد که در کمک ویاری کردن تعجیل کند جدی ابن اخطب پیش پامبر صلی الله علیه وسلم آمد آن حضرت صلی الله علیه وسلم میان خود نشسته بود چون این خبررداد پیامبر ص تکبیر گفت وهمه مسلمانان با صدای بلند تکبیر گفتتند آنگاه پیامبر ص فرمود بایهود جنگ خواهم کرد جدی بیرون آمد وبه خانه ابن ابی رفت وابن ابی با چند تن ازهم پیمانان خود نشسته بود درهمان موقع منادی رسول خدا مسلمانان را فرمان خروج بسوی بنی نضیر میداد وعبد الله پسر ابن ابی پیش پدر خود وآن چند نفرآمد جدی هم نزد پدرش بود پس عبدالله زره پوشید وشمشیرخودرا برداشت ودوان نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفت جدی میگوید وقتی دیدم که ابن ابی در گوشه خانه نشسته وپسرش سلاح پوشید ورفت ازاو ناامید شدم پس بیرون آمدم وباسرعت پیش حیی برگشتم حیی گفت چه خبر گفتم خبر بد به محض که خبررادادم تکبیر گفت وگفت بایهود می جنگم حیی گفت این نیرنگ اوست وسپس گفت نزد ابن ابی هم رفتی جدی گفت نزد ابن ابی رفتم واورا آگاه کردم درهمان حال جارچی محمد فرمان اورا برای حرکت به سوی بنی نضیر اعلام میکرد حیی گفت ابن ابی چه گفت جدی گفت خیری دراو ندیدم همین قدر گفت به هم پیمانان پیام میفرستم که پیش شما بیایند وهمراه شما داخل حصارها شوند
    پیامبر ص همراه یاران خود حرکت نمود ونمازعصررا درمنطقه بنی نضیر خواند آنها چون رسول خداویاران رادیدند درحالی که مسلح به تیر وسنگ بودند روی دیوارهای حصارهایشان ایستادند بنی قریضه از آنها کناره گرفتند وآنهارا نه باسلاح یاری دادند ونه باافراد وحتی به آنها نزدیک هم نشدند بنی نضیر آن روزرتاشب به مسلمانان تیراندازی کرد وسنگ پرتاب کردند وآن عده از اصحاب پیامبر ص هم که به واسطه کارهای خود تاخیر کرده بودند تاوقت نماز عشاء به اردوگاه رسیدند پیامبر ص همینکه نمازعشاء را خواندند درحالی که زره پوشیده وبراسپ سواربودند باده نفر ازاصحاب خود به خانه خیش درمدینه برگشتند وعلی رض را فرمانده لشکر قراردادند آن شب مسلمانان بنی نضیررا درمحاصره گرفتند وتاصبح تکبیر گفتند چون بلال رض درمدینه اذان صبح گفت پیامبر ص همراه بایارانی که بااوبودند درمیدان بنی خطمه نماز صبح را خواند سپس ابن مکتوم را درمدینه جانشین خود قرار داده وحرکت کردند بعد پیامبر ص به بلال دستور داد که خیمه آن حضرت صلی الله علیه وسلم را کنار درمسجد کوچکی که درمیدان ینی خطمه بود نصب کند پیامبر ص وارد آن خیمه شدند مردی ازیهود به نام عزوک که تیر اندازی ماهر بود تیری انداخت که به خیمه پیامبر ص اصابت کرد پس آن حضرت ص دستورداد که خیمه اش را ه کنار مسجد فظیخ منتقل کنند تاازتیر رس دور باشند یهودیان آن روز را هم به شب رسانید ولی ابن ابی وهیچ یک ازهم پیمانانش به کمک آنها نیامدند هنگام نماز عشاء علی رض حضورنداشت مردم گفت ای رسول خدا ما علی را نمی بینیم پیامبر ص فرمود درپی کاری هست فکرش را نکنید اندک زمانی که گذشت علی رض ِآمد درحالی که سر عزوک راهمراه داشت وسررا مقابل پیامبر ص انداخت به زمین وگفت ای رسول خدا من مدتی هست که درکمین این مرد پلیدم دیدم مرد شجاعی هست باخود گفتم ممکن هست این جرئت را داشته باشد که شبانه برما حمله کند اتفاقا امشب دیدم که او درحالی که شمشیر برهنه دردست دارد باتنی چند ازیهود پیش می آمد پس براو حمله کردم وکشتمش همراهانش گریخت ولی همین نزدیکی هستند اگر چند نفری همراه من بفرستید امید وارم بر آنها دست یابم پیامبر ص ابودجانه وسهل ابن جنید وده نفر دیگررا همراه او فرستادند آنها دشمن را پیش ازآنکه به حصار برسند کشتند سعدبن عباده برای مسلمانها خرما می آورد ویهودیان همچنان در حصارهای خود بودند پس بیامبر ص دستور فرمود تانخلهای بنی نضیررا قطع کنند وبسوزانند ابولیلی مأزنی وعبدالله ابن سلام را مأمور این کار کرد ابولیلی بهترین نوع درختان خرما را قطع میکرد ولی عبدالله ابن سلام درختهای نروکم باررا قطع میکرد دراین مورد ازآن دو سئوال شد ابولیلی گفت درختان بهتر برای یهود ناراحتی بیشتری تولید می کند وعبدالله ابن سلام گفت من میدانم که خداوند اموال ایشان را نصیب پیامبر ص می کند وخداوند اعلام رضایت از کار هردو نمود وآیه نازل شد (( ماقطعتم من لینة اوترکتموها قائمه علی اصولها فبآذن الله ولیخزالفاسقین )) پس همین که نخلهای عجوه قطع شد زنان یهودی گریبانهارا چاک کردند وصدای آنها به شیون بلند شدند مردان یهودی هم بی تابی میکردند پس حیی کسی را پیش پیامبر ص فرستاد وپیام داد که ما به آنچه که تو قبلا میخواستی عمل می کنیم وازسرزمین تو میرویم پیامبر ص فرمود امروز دیگر آن را نمی پذیرم مگر به این شرط که ازهمه اموال تان صرف نظر کنید فقط به اندازه یک بار شتر همراه ببرید آن هم بدون اینکه حق بوردنم اسلحه خود داشته باشیید سلام ابن مشکم به حیی گفت پیش ازآنکه مجبور شوی شرائط بد تری را به پذیری همین را قبول کن حیی گفت مگر بد تر ازاین هم میشوند سلام گفت آری جنگ جویان ما کشته می شوند وزن وفرزنداد مان اسیر خواهند شد اموال ماهم ازبین خواهد رفت حیی یکی دوروزی ازپذیرش این شرط خودداری کرد
    چون یامین بن عمیر وابو سعد بن وهب این چنین دید یکی به دیگری گفت توکه میدانی محمد رسول خداست چرا منتظر نشسته ای بیاکه برویم ومسلمان شویم آن دوشبانه ازحصارپائین شده ومسلمان شدند
    پیامبر ص به ابن یامین گفت دیدی که پسر عمویت عمر ابن جحاش قصد کشتن من را داشت وعمر بن جحاش شوهر خواهر ابن یامین هم بود ابن یامین گفت ای رسول خدا خودم شراورا ازسر شما کم میکنم پس به مردی ازقبیله قیس ده دینار داد که عمر بن جحاش را بکشد وپنج بار شتر خرماهم به او داد وآن مرد عمررا غافلگیر کرد وکشت ابن یامین این خبررا برای پیامبر ص آورد وآن حضرت صلی الله علیه وسلم خوشحال شد بعد ازیکی دوروز یهودیان پذیرفت شرط پیامبر ص را وگفتند که ما ازمردم مطالباتی داریم که مدت دارد پیامبر ص فرمود عجله کنید وحسابهای خودرا تسویه کنید در مدت پانزده روز که یهودیان در محاصره بودند ازیک سو خودشان خانهای خودرا خراب میکردند وازسوی دیگر مسامانان هم هر چه میتوانست خراب میکردند وبه آتش می کشیدند تااینکه صلح شد خلاصه یهودیان زنان وپچه هارا سوار کرده وبه راه افتادند درنتیجه اینکه یهود بنی نضیر اخراج وتبعید گشت به منطقه خیبر

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
کلیه حقوق مادی و معنوی برای وی بی ایران محفوظ می باشد .
قدرت گرفته از ویبولتین 4.2
سایت وی بی ایران با عنوان نخستین مرجع "رایگان" ویبولتین در ایران خدمات رسانی خود را در سال 1388 آغاز کرد . از لحظه تولد تاکنون وی بی ایران همواره سعی در بکارگیری شیوه های مدیریتی جدید و خدمات نوین داشته است . وی بی ایران مفتخر است که توسط هاست ایران میزبانی میشود.